تبليغاتX
سفید...سیاه...
آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه کار به نام من دیوانه زدند!! ( 72 احزاب)

 

 

بنگر به جهان، بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر، وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ
شمع طَرَبم، شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جم‌ام، من جام جم‌ام، ولی چو بشکستم، هیچ

افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده براُفتد نه تو مانی و نه من

از من اثری ز سعی ساقی مانده‌ست
وز زمزمه‌ی عطر اقاقی مانده‌ست
وز باده‌ی دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است

بنگر به جهان، بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر، وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ

شمع طَرَبم، شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جم‌ام، من جام جم‌ام، ولی چو بشکستم، هیچ

(ش : خیام ) - ( خ: محسن نامجو )

..................................

هر رهگذر را سهمی بود

هنوز غرق این ابهامم

که چرا مرا دو سهم باید ؟!

دگر رسم آشفتگی خوب آموخته ام

قلب ِ غریب و کوچکت آشفته می تپد این روزها

و این آشفتگی عاقبت

قلب درون سینه ام را از حرکت باز می دارد !

( یاسمن گفت انگار فقط خودت منظورت رو از متنت می فهمی ... بنابراین فقط همین قسمتش رو گذاشتم اینجا ! ) 

.........................

There's an angel crying up in Heaven tonight,
And I've got the Devil in my heart,
Because I keep on saying things that I don't mean,
And it's tearing us apart;

There's a wild wind blowing in the desert tonight,
Oh how I long to feel the rain,
And let it wash away these lonely tears,
And bring us back again,
'Cos it's a different world when I look into your eyes,
You're the nearest thing that I have seen to Paradise,
And I know with you I will be in love forever;

There's a stranger waiting deep in every heart,
To say the crazy things we say,
But I promise you he won't be back,
To steal your dreams away;

... So come up close and put your sweet hand in mine

( Ch.D.burgh )

..................................

سنگ نوشت:

 "  إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا  "   ( ۶ الشرح )

خاکستری نوشت : بی مقدمه از آغاز گفتم و بی مقدمه به پایان می برم !

به پايان آمد اين دفتر ، حكايت همچنان باقی است ... ( ! )

بدرود ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

 

 

آن هنگام که چشمها می دریدند ما را

چشمانمان را بستیم به انتظار چشمانت

و حال که امید بازگشتت نمانده برایمان حتی

سیاهی  بر سپیدیغلبه می کند !

و چه دردناک تحمل تبدیل سپیدی کوری ... به ... سیاهی بینایی

عجیب دنیایمان تضاد دارد این روزها

کلمات را خرد می کنم در جستجوی معنایی شاید

اِ - ن - س - ا - ن !

نه نگرد ! نه اسلام و نه یهودیت نخواهند یافت

متهم نیز نکن ! نه عرب و نه فارس را

من به  اِ - ن - س - ا - ن  می اندیشم

پیش از آنکه عرب باشد و مسلمان و یا ... !

من به "امانت" دل هامان می اندیشم

امانت عشق و عقل در سپیدی کوریمان گم شد ؟!

اشک نریز !

نگو که می بینی اوج بی لیاقتی مان را در این سیاهی

و حس می کنی اوج جهالتمان را برای کور بودن

دروغ نگو !

 اشک هایمان "بو" ی ریا و دروغ می دهند انگار

کنار بایست !

امانتی در کار نیست دیگر ... و نه حتی شیطانی !

منتظر بمان برای "بهشت" (!)

گویی"دنیای دیگر" نیز دچار تضاد شده است این روزها

تمامی درخت های سیب "بهشت" به انتظار اثبات بی لیاقتی دوباره تو خواهند ماند !

تبدیلی دوباره از "همه" به "هیچ" !

*راستی ! دستور "کور" شدن از جانب که بود ؟!

........................................

گاه نوشت :

""  مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید  /  که از انفاس خوشش بوی کسی می آید(!) ""

, when the years are heavy, and my heart is growing cold

 well I wish when the evening comes that there'll always be

some friend who'll miss me too

... oh , friend ! I'm here by your side , to the very end 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

 

برو همسفر ! ... بگریز !

تنهاییم زنده به گور شد

دگر جای تو نیست ... بگریز

هنوز عصر جاهلیت است انگار

برنگرد ! ارزش نگاه تو را هم ندارد

برو ... قدمهایم باز ایستادند

تو بگریز از این ظلمت شلوغ

رد پای مرا شناختند

مسافر این جاده نبودم

رد پایت را هم با خود ببر

رد پای مرا هم  

پاهای من به این زمین قفل شد دگر !

بالهایم را ببر و بگریز از این جهل

از این همه فریاد و ظلمت

سکوت خواهم کرد و گاه گاه

اشکی می ریزم تا بدانی مرا

بدانی عهد نشکسته ام هنوز

تنهایی این جاده لیاقت می خواست

زنده به گور شد !

و این راهزنان  

هنوز نمی شناسند جاده ی مرا ...

تو بگریز !

جاده  مملو از راهزنانی است

که نمی دانند هنوز، مرا هیچ نیست !

تنهایی حضورت را نیز ببر

و بسپار به او !

مجالی برای دلتنگی نیست

و نه حتی توانی برای گفتن " بدرود ! "

مگذار رد پایت را دنبال کنند

جاده ی من دگر ایمن نیست

بالهایم را بگیر و پرواز کن

بگریز  !

......................................

صدایش توی گوشم می پیچد ... بوی قهوه فضای اتاق را پر کرده و من خیره به صورتش ، به این می اندیشم که فنجان قهوه ی او نیز مانند فنجان من "موش" دارد ؟! ... سر تکان می دهم در پی خواهش ها و توصیه هایی که هرگز اجرا نخواهم کرد ... او چه می داند ؟! به سرم می زند برخیزم و خیره در چشمانش بگویم : "کدام ؟! زمین یا آسمان؟!"... اما نه ! او چه می داند؟! او چه می فهمد از این "معلق بودن" زجر آور ؟ ...

وقت تمام شد ... معلقی دیگر وارد اتاق می شود ... برمی خیزم !

...................................  

گاه نوشت : دستم بگیر !

التماس دستم را بپذیر

درمانی باش پیش از آنکه بمیرم ...

( فرامرز اصلانی )

** من عاشق این آهنگم !

......................

روز نوشت : امروز بین صدای بلند "شعار" دهندگان مدام به این فکر می کردم که من جزو کدوم دسته ام ؟! ... گناهکار یا بی گناه ؟! ... موقع خوندن زیارت عاشورا هم همیشه وقتی مردم "لعن" می گن به خودم شک می کنم ! ... می بینی ؟ هنوز نمی شناسم خودم رو !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

 

 

در میان تمامی واژه ها و ضمایر گم شده ای

و زمان هر آنچه را از دست داده بودم

دوباره به من خواهد بخشید

و هر آنکه را دوست می داشتم

و تو ...

در میان هیچ زمانی و هیچ خاطره ای نیستی!

از چه رنجیدی مهربانم؟!

کدامین خاطره تو را اینگونه خموش ساخت

از کدام می گریزی ؟

من مدتهاست خاطرات را دور می ریزم !

فریاد بزن ...

سکوتت همان تنهایی است برای من !

و من ... هرگز این چنین تاب نخواهم آورد

 

تاریخ تکرار می شود ( ! )

من در پی کدامین لحظه می دویدم که لحظه با تو بودن را گم کردم ؟!

هزاران طناب و هزاران لبخند و قلبی مالامال از احساس

دلتنگم !

این دلتنگی و تنهایی ازجنس همیشه نیست

نه بوی خاک می دهد و نه حتی  آسمان ( ! )

دلتنگ حضورت که نه ...

دلتنگ فریادت هستم !

لبخند ... اشک ...

 چه کسی می داند ؟

دلتنگی ام را نیز لبخند می زنم و به ناگاه

در میان یک لبخند اشک هایم ... !

می دانم ...

خموشی تو از سکوت من است

شهامت می خواهد فریاد و من ...

مدتهاست که شهامتم را نیز از دست داده ام !

زمان دوباره به من خواهد بخشید

اما  تو ... هم چنان خموش

من هرگز این چنین تاب نخواهم آورد

هرگز !

........................................................

پ.ن : ۱ - مثل خودم بغض کرد و یه دفعه گفت : از همتون بدم میاد ... هیچی نداشتم که بهش بگم ! تازگی ها اصلا حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم ...

۲ - نمی دونم چرا نمی تونم تمرکز کنم و بنویسم ... پست این دفعه هم مثل قبلی ها ( بدون تامل!! ) شد ... اصلا یادم نمیاد قبلا چه طوری می نوشتم !!!!!!

گاه نوشت : نیلوفر های باغچه مان خشکیدند !

بابا می گه:" فصلشون تموم شده دیگه ... باید تا اواخر بهار صبر کرد "

صبر می کنم خدا ! قول می دم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

چه کسی باور می کند

که دیوار سنگی به شاخه های ظریف نیلوفر تکیه کرده باشد؟!

و تنه ستبر چنار به پیچک های اهورایی تاک...

خسته ام نیلوفرم !

سر بر شانه های سنگی ام بگذار ،

تا خستگی سالها را برایت گریه کنم...

این که گونه هایت را می نوازد ، مهتاب شب های بی توست

که در سیاهی گیسوانم جا مانده است!

تقدیمی از یک دوست " ل.صبوحی"

...................................................

... ۴  !

... ۳  !

... ۵ !

... ۱ !

... ۱ !

... ۱ !

... ۱ !

گفت : " زندگی مثل تاسه ! " ... قبول نکردم !

شش گوشه تاس من تنها همین یک رقم است " ۱ " !

بیش از این نخواستم ... خواستم؟!

به گلهای نیلوفر روی درخت چنار خیره شد و لبخند زد و من ...

نگران به چنار باغچه مان خیره شدم!

هنوز هم نمی دانم نیلوفر در پی کدام اوج این چنین تنه ستبر چنار را بالا می رود !

هنوز هم دلیل ترس نیلوفر را از شب نمی دانم !

هنوز هم این همه استقامت و ظرافت را با هم ... ؟!

شاید او هم در آرزوی پرواز ... آرزویی بیش نبود و نیست!

حسودی می کنم ... به نیلوفر باغچه مان !

به سرعتش در بالا رفتن ... یا به خستگی ناپذیری و ... شاید هم به حضور همیشگی چنار در کنارش!!!

.........................................................

پ.ن : می دونم! این دفعه دیگه زیادی بدون تامل نوشتم! ... اصلا این وبلاگ رو برای این باز کردم که راحت بنویسم! بدون درنظر گرفتن نثر و آرایه و ... نوشته های این وبلاگ احساسم هستند! خالص خالص! بی اضافات (!!!)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

The Snows Of New York

I can see you now by the light of the dawn,
And the sun is rising slow,
We have talked all night, and I can't talk anymore,
But I must stay and you must go;

You have always been such a good friend to me,
Through the thunder and the rain,
And when you're feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me;

There are those who fail, there are those who fall,
There are those who will never win,
Then there are those who fight for the things they believe,
And these are men like you and me;

In my dream we walked, you and I to the shore,
Leaving footprints by the sea,
And when there was just one set of prints in the sand,
That was when you carried me;

You have always been such a good friend to me,
Through the thunder and the rain,
And when you're feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me;

When you're feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me,
Lift your heart and think of me.

( Chris De Burgh )

................................................

پ.ن: این آهنگ تنها آهنگیه که وقتی گوش می کنم یاد هیچ کس نمی افتم ... حتما می دونی چرا ؟!! ... اما تنها آهنگیه که تا این اندازه دوسش دارم! ... تقدیمش می کنم به تو! ... تویی که خیلی بیشتر از این آهنگ دوستت خواهم داشت! ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

 

می خواهم بنویسم ... بی هیچ کنایه و استعاره و ابهامی ... بدون ذره ای تامل! می خواهم بنویسم برای ... برای که؟ ... نمی دانم! خودم هم این روزها نمی دانم مخاطب حرفهایم رو به کیست ... خودم هم ... خودم ؟ ... خودم ... بگذار از خودم برایت بگویم ! از خودم ! ... از روزهایم و از ... نه! صبر کن! این بار اشتباه نکن ، از آن روزهایی که تو بهتر از هرکس می شناختیم مدتها می گذرد ... دیگر خودم هم خود را نمی شناسم! ... روزها و لحظاتم را گم کرده ام و خودم ... !

گوش کن مهربانم!

روزهایم با آن روزهای زمستانی با هم بودنمان خیلی فرق دارند ...  دیگر از آن کابوس های شبانه خبری نیست ، از بی خوابی ها هم ! این روزها دیگر جلوی هیچ کتاب فروشی نمی ایستم ، دیگر شبها پا به پای ماه اشک نمی ریزم و حافظ هم نمی خوانم ... این روزها مدام فراری ام! از هر احساس و نشانه ای، از بستن هر عهد و پیمانی ، از هر کمکی ، طناب دوستی هیچ کس را نمی پذیرم و دلتنگی و تنهایی ام را با هیچ کس تقسیم نمی کنم  ، از به قول تو " شهامت بی نظیرم در دوستی" هم هیچ خبری نیست ،این روزها خیلی زود گول می خورم ! باور می کنی ؟! ... این روزها همه برایم قابل احترامند و هیچ کس لایق بیش از این نیست ، اعتماد نمی کنم و از راست گویی هم خبری نیست ، تمامی احساسم عذاب وجدان است و بس ! به اوج فکر می کنم و به هدفهایم (یا هدفهایت؟! )به طناب دوستیمان ، به شباهت هایمان ، این روزها تنها آهنگ های مورد علاقه ات ... نه ! مورد علاقه ام را گوش می کنم! ...

باور می کنی؟ ... نه! ... ضمیر هایم درست بود! این منم! ... تو را توصیف نکردم ! این روزها هم روزهای تو نیستند ، روزهای ملال آور من هستند و بس! ... تو کجایی همسفر؟! ... به اوج رسیدی؟! به هدف هایت چطور؟! ... نه! چیزی نگو ، مثل سابق سکوت کن ، نگاهت برایم کافی است ... !

این روزها همانند تو اولین شرط دوستی را دور ریختن احساس می دانم ، همانند تو از هر تعلقی گریزانم  و ...  گوش کن :

It’s a rainy night in Paris …

…When you across the sea, will your heart remember me?

… I’ll never see her again …

  نگفتی چرا؟ ... چرا این همه تلخ ، خوب من؟ ... قول داده بودم ، یادت هست حتما ! آن روز که دستان به قول خود یخ کرده ات را گرما بخشیدم ، آن روز که عهد کردم اولین باشم و آخرین ، آن روز که پا به پایت اشک ریختم قول دادم ! قول دادم برایت قدرت بی نظیر " احساس " را ثابت کنم ! قول دادم طعم شیرین اعتماد را حس کنی ، قول دادم اوج را نشانت دهم ... قول دادم ... قول ... قول !!! باز هم گوش کن :

It’s me ...

… and I said : It’s me , and I’m ready to go , ready to show that I’ll never let you down !

نگفتم چرا ! ... دلیل این همه امید و اعتماد را هرگز نگفتم ... ! اما حال این جملات برای من هم مثل تو تنها شعارند و دروغ ! ... حق داشتی ! حق داشتی  باور نکنی ... این روزها بیش از هر لحظه ای درکت می کنم ... !

اما نه ! صبر کن ! من هنوز هم گول می زنم و عذاب وجدان دارم ... هنوز هم خودخواهم ... هنوز هم دلیل تعلق و احساس ( عشق! یا نفرت!! )  دیگران را نسبت به خودم نمی دانم ... هنوز هم نه عاشق می شوم و نه تنفری در کار است ، هنوز هم کسی را جز خودم برای رازها و دلمشغولی های همیشگی ام نمی بینم ... اما ...  دیگر دلتنگ و نگرانت نیستم ، خاطرات را هم مرور نمی کنم ... تنها به یادت هستم ... نه برای آنچه که بودی ! برای آنچه به من آموختی و برای خودم ... خودی که حالا بیش از همیشه شبیه توست ! ...

It’s the classical dilemma between the head and the heart … !

.......................................................................................................................

پ.ن: برگشتم! نمی دونم چرا دلم نمیاد این وبلاگ رو ببندم! ... توضیحی ندارم جز اینکه :دیدم این پست مخاطب خاص داره ، برا همین نظر سنجی رو بستم ! ... اما  مثل سابق پذیرای نظرات همه دوستان در پست قبلی هستم و در اسرع وقت جواب می دم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

.

 سکوت من سرشار از فریاد

ذهنم در آرزوی پرواز

و قلبم تهی از احساس

این جهان من است ...

**  و جهان ما ؟!

.

بی بهانه ... با تلنگری خرد می شویم

سهم هرکس ... تکه ای!

و این آغاز پیوندمان با یکدگر است

آغازی تلخ ... در سکوت ...

پیوندی ناگسستنی ، تعلقی نا خواسته ... تا ابد!

.

نتیجه فریاد سکوتت را

هرگز نخواهی یافت!

سکوتمان سرشار از فریاد

فریادهامان سرشار از جهل

تلاشمان برای نفرت و بی تعلقی از یکدگر!!

جهانی سراسر تناقض!

......................................

پ.ن : این روزها دیگه حافظ هم آرومم نمی کنه ... !!!

**تا اطلاع ثانوی تعطیل ( التماس دعا ! )**

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

...Jerusalem is lost

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 

 

خود را به بند کشیده ام

با هوس های زندگی

به چه دلخوش ترم؟

گاه به من شبیه تر می شوی ، گاه به دیگری؟

اتفاقی بودی ، در دست های من

چون خمیری در دستان یک کودک

... آفریدمت

. حوایی ، آدمش را

اما

از فراز شانه ی برهنه ام که نگاه می کنی

می دانم ، آدم من نشدی

.

آینه بر فراز جهان شکسته است

سهم من ، تکه ای

و تو ، در هزار توی آن

تکرار می شوی

.

چگونه؟

چگونه شک هایم را فراموش کنم؟

وقتی که شکست

هر بار

از من پلی می سازد

به سوی پیروزی های بعدی اش

                        یاسمن

....................................................

شکست هر بار از من پلی می سازد ... به سوی پیروزی های بعدی اش!!!

باز هم خود را بخشی از وجودم می سازی ! بی هیچ اجازه ای ... باز هم شکست خوردم!

و من خسته تر از همیشه به این می اندیشم که ای کاش از میان برزخ عشق و تنفر روزی فرا رسد که

به تو و تمام خاطراتت بی تفاوت باشم...آری ! بی تفاوت! ... نه عشقی و نه نفرتی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط N.SH | 
 
صفحه نخست
پروفایل خاکستری ام
ارتباط با من
آرشیو ِخاکستری این خانه - تعطیل
عناوین مطالب وبلاگ
سفید ... سیاه
دلم که می گیرد
گویی تمامی کائنات اشک می ریزند
و ملکوت تنگ می شود برای تنهایی من حتی!!
دلم که می گیرد ... گم می شوم گویی!
نمی شنوم جز هق هق ماه را
نمی بینم جز تنهایی گل سرخ
و حس نمی کنم جز خستگی رود را ... که پیوسته می دود!
دلم که می گیرد ... به یاد دل گرفتگی آدم می افتم ...
آدم هم همین قدر دل گرفته بود هنگام هبوط از بهشت؟!!!
.......................
up here in heaven !
... we stand together ...
both the enemies and the friends
... (Ch.D.Burgh) ...

پیوندهای روزانه
دور و نزدیک ( یاسمن )
شکست کرانه(بهار)
سایت خبری دانشگاه تهران
انجمن ریاضی ایران
ریاضی کاربردی
رهایی ( رها )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
اعجاز علمي در قرآن و حديث
سفیر
تسلي ( سهیل )
آموي خروشان ( زریر )
به شکل خلوت خود ( نسترن )
رنگ خدا ( بريدا )
تار و ترمه ( احمدرضا توسلی )
من ماندنی ، مردنیم ( اهانت )
اشعار سوزان یگانه
زمزمه زندگی ( عاطفه )
House of Illegitimate
جاودانه من ( عماد )
یاس آبی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
Redirect